به نام خدا
نمی دانم چه مدت می گذرد که قلم را دوباره به دست گرفته ام . نمی دانم چه مدت ساز را به آغوش نگرفته ام . نمی دانم چه مدت است از آنم به دور افتاده ام . هر چه بیشتر می گذرد ، بیشتر به حقیقت تنهایی انسان پی میبرم .انسانی که در این شلوغی شهر ها و انبوه خبر ها تنهای تنهایند . به تنهایی یک قلم ، یک ساز ، یک شمع و یک خاموشی.
نمی دانم در این شهر و در زیر آسمان شب هایش چرا هوای رفتن به سرم می زند و مرا شب ها سرگردان در کوچه ها می کند .نا گهان در سکوت و سرما صدای آتشی توجهم را به خودش جلب می کند . چه صدای آرام بخشی در این سرمای تنهایی دارد.
انگار آتش با صدای سوز قلبم آشناست که این چنین مرا به خود مبهوت کرده است . انگار همه دنیا در این شعله های آتش خلاصه می شود . در این آرامش شبانه که سکوت همه جا را گرفته است چه فکر ها بلند صحبت می کنند . به بلندای بلند ترین تنهایی به بلندی تنهایی خدا . کوله بارم را محکم بسته ام تا در این مسیر تنهایی قطره ای از عشق هم بر زمین نیفتد تا مبادا پا خورده شود.کوله بارم را محکم بسته ام تا مبادا عشق تعبیر به خطا وسادگی و بی پرواز شود . در این تنهایی که سادگی و پرواز جرم است باید ره خویش گرفت که دنیا در گذر به سوی ابدیت و سادگی است .
ققنوس

















نظرات
خوبین دوست گرامی؟
آه چقدر دلم برای نوشتنون تنگ شده بود
چه کار خوبی کردید دوباره نوشته اید
آه می توونم درک کنم
من ساز نمی زنم که دلم براش تنگ بشه
ولی احساس قلم رو خوب درک می کنم
اما کنارش نمی ذارم
هر چند بعضی موقع ها که شدید نیاز دارم باید به ذهنم بقوبولوونم که الان وقتش نیست
ادما وقتی بزرگ تر میشن می فهمن تنها ترن
اما همیشه این طور نیست
برای من که این طور بوده
گاهی اطرافیانم اینقدر انرژی و عشق بهم دادن که نمی توونم با هیچ زبوونی بیان کنم
باید از دست بدی تا به دست بیاری
این قانون هرگز تغییر نخواهد کرد
گاهی تلاش برای به دست اوردن اون چیزی که دوست داری این قدر با ارزش هست که به همه نیشحند ها و ساده انگاری ها می ارزه
براتون آرزوی بهترین ها رو دارم
در پناه یگانه هستی
بدرووووووووووووووووووووووود
تظرتون ضد حال هست خودش نوشته 150 کاراکنر دیگه مونده
بعد می گه خیلی طولانی هست
این روزها همه قاطی کردن مثل بازار سکه و دلار
لینک RSS این نظر